داستان سیمرغ عطار نیشابوری
در روزگاری که پرندگان باهم زندگی میکردند، گروهی از آنها به رهبری هدهد تصمیم میگیرند که به جستجوی سیمرغ، پادشاه پرندگان، بروند. هدهد، که خردمند و بصیر بود، به آنها میگوید: «سیمرغ در قلهٔ کوه قاف زندگی میکند. برای رسیدن به او باید از هفت وادی عبور کنید؛ اما این سفر آسان نیست و فقط آنها که ارادهای نیکو و دلی مطمئن دارند، میتوانند در این مسیر ادامه دهند.»
هدهد توضیح میدهد که هر یک از این وادیها نماد یک مرحله در سیر و سلوک عرفانی است:
وادی طلب: در این وادی، پرندگان باید جستجو و خواستن را تمرین کنند. آنها باید با قلبی آماده و مشتاق، آرزوی رسیدن به سیمرغ را در دل بپرورانند.
وادی عشق: در این مرحله، پرندگان یاد میگیرند که برای عشق باید فداکاری کنند و از خود بگذرند. عشق واقعی نیازمند سوختن در آتش عشق است.
وادی معرفت: این وادی به شناخت صحیح و درست از خود و جهان اطراف مربوط میشود. هر پرنده باید با آگاهی کامل از حقیقت وجودی خویش، پا به این سرزمین بگذارد.
وادی استغنا: در این وادی، پرندگان باید از غیرحق بینیاز شوند و به یکتایی و استقلال درون خود دست یابند. اینجا جایی است که وابستگیها رها میشود.
وادی توحید: در این مرحله، پرندگان باید توانایی دیدن همهچیز در یگانگی را پیدا کنند. در اینجا، آنها درمییابند که همه موجودات یک حقیقت مشترک دارند.
وادی حیرت: این وادی پر از حیرت و شگفتی از عظمت حقیقت است. پرندگان با تامل در اسرار جهان و قدرت خالق، عجز و ناتوانی خود را میفهمند.
وادی فقر و فنا: سرانجام، در این وادی، پرندگان باید به نابودی خود و یکیشدن با حقیقت برسند. تنها با رهایی از خود و خودخواهی میتوانند به حقیقت دست یابند.
سفر پرندگان
در این سفر پرچالش و دشوار، بسیاری از پرندگان از سختی راه خسته میشوند و بازمیگردند یا در دام نفس گرفتار میشوند. تنها سی پرنده موفق میشوند که از همه وادیها عبور کنند و به قلهٔ قاف برسند.
هر یک از پرندگان در این سفر تجربیات خاص خود را دارند که به آنها کمک میکند تا به رشد و شکوفایی برسند. برخی با فداکاری و ایثار در وادی عشق پیشرفت میکنند، در حالی که برخی دیگر در وادی استغنا به درک عمیقتری از خود میرسند. این چالشها به آنها میآموزد که مسیر به سوی حقیقت، همواره همراه با سختی و امتحان است.
ملاقات با سیمرغ
هنگامی که پرندگان به قلهٔ قاف میرسند آینه ای را مشاهده می کنند و به آن نگاه میکنند، تنها یک مرغ را مشاهده میکنند. ابتدا دچار حیرت میشوند که چگونه ممکن است، اما هر بار که به آینه نگاه میکنند، خود را میشمارند و متوجه میشوند که تعدادشان سی پرنده است، اما در آینه تنها یک تصویر دیده میشود. اینجا است که خود را با سیمرغ یکی میبینند، اما هنوز تفکر آنها در تضاد با حقیقت وجود دارد.
پس از چندین بار نگاه کردن، ناگهان آینه محو میشود و آنها درمییابند که تمامی پرندگانی که در مسیر جا مانده بودند، پیش از آنها به قله رسیدهاند. شگفته زده می شوند چگونه ممکن است آنها قبل از ما به قله رسیده باشند
در آن لحظهی ، صدایی ناشناس و فوقالعاده دلنشین با طنین زیبا به گوششان میرسد. این صدا، گویی از فراسوی زمان میآید و هیچ شباهتی به آوای جهان مادی ندارد.
میگوید:خوش آمدید،تعجب نکنید آنهایی که به هر دلیلی در راه مانده بودند و از ادامهٔ سفر منصرف شدند، دلشکسته و پریشان بودند که چرا نتوانستند ادامه دهند؛ من خودم آنها را پیش از شما به اینجا آوردم. اینجا جای دلشکستگان است.
پیام داستان
این داستان به یاد ما میآورد که کسی که به قله رسیده نباید در خودخواهی و غرور غرق شود. همچنین نشان میدهد که خداوند محبت را آفریده است، حقیقت نهایی صفات الهی در عبارت بسم الله الرحمن الرحیم نهفته است؛ و در نهایت، خداوند، لا اله الّا اللَّه، الملک الحق المبین است.