خدا خوان تا خدا دان فرق دارد
که حیوان تا به انسان فرق دارد
بدینسـان از خدا دان تا خدا یاب
زانســان تا به سبحان فرق دارد
بسم الله الرحمن الرحیم
*
در جهانی تاریک، روشن کردن یک شمع، خود بهسان طلوع خورشید است.
زندگینامه روانشاد سیفالله خَلَج؛ مردی از تبار ایمان، پارسا و بینام و نشان که زندگیاش گَنجینهای از حکمت به شمار میرفت.
با تلاشی خستگیناپذیر، درسهای ارزشمند زندگی را عملاً به دیگران میآموخت.
او تنها چهار یا پنج ساعت از شبانهروز را به خواب اختصاص میداد و باقیاش را صرف کار و کوشش میکرد.
نه لباس فاخر بر تن داشت و نه وسیله نقلیهای مدل بالا، اما کلامش طعم ناب زندگی را به کامها مینشاند و نگاهش گرما و محبت را به دلها هدیه میکرد.
سخنانش بوی زندگی میداد.
از دوازده سالگی به عنوان شاگرد بنّا کار خود را آغاز کرد و در هجده سالگی، استادی ماهر در این حرفه شد.
با پسانداز خود، ابتدا هفتصد متر زمین در روستا خرید و در دویست متر آن، خانهای سهخوابه با حیاطی پانصد متری بنا کرد؛ حیاطی دلانگیز با درختان انار، خرمالو، انگور و گلهای زیبا.
سپس زندگی مشترک خود را آغاز کرد؛ ازدواجی که حاصلش دو پسر و چهار دختر بود، همگی برخوردار از تحصیلات عالیه.
با گذشت زمان، برای تمام فرزندانش قطعه زمینی در شهر خرید و سرپناهی امن بنا کرد.
علاوه بر این، یک قطعه زمین بسیار مرغوب را در منطقه ۱۸ تهران وقف امور خیریه نمود و در نهایت، یک هکتار زمین در حومه شهر خرید و آن را به باغ تبدیل کرد.
حقیقتاً او استاد بیبدیل کشاورزی و معماری بود؛ نه به واسطه مدرک آکادمیک، بلکه با پشتکار، دستان پینهبسته و دلی سرشار از ایمان و محبت.
خوشبختی را در داشتن خانهای آرام، همسری وفادار، فرزندان نیکو سرشت و وسیلهای برای رفت و آمد میدانست و میگفت: خداوند نعمتهای خود را در این چهار مورد برای انسانها به کمال رسانده است.
هر کس اینها را دارد شکرگزار باشد.
از نظر او، عاقبت به خیری به معنای رسیدن به آرامش و در نهایت، داشتن قلبی سرشار از محبت بود، به گونهای که در هنگام مرگ از هیچکس کینهای به دل نداشته باشد.
چشمانش هرچند کوچک بودند، اما در پشت آنها، دریایی از معرفت و آگاهی موج میزد.
میگفت: خداوند بیانتهاست؛ اگر کسی بخواهد از او دور شود، در واقع از سوی دیگری به او نزدیک میشود.
سخنانش ساده و بیتکلف، اما عمیق و پر از معنا بود و هر شنوندهای را به تفکر و تأمل وا میداشت.
نگاهش همچون آینهای زلال، حقیقت و صداقت را به وضوح منعکس میکرد.
هیچگاه از تلاش دست نمیکشید و همواره با انگیزهای وصفناپذیر در پی تحقق اهدافش بود.
او همیشه شکلات یا خرده نباتی در جیب داشت و هرگاه کسی سلام میداد، ضمن احوالپرسی و گفتن خسته نباشید، به شایستگی پاسخ سلام را میداد و شکلات یا تکهای نبات تعارف میکرد و در پاسخ میگفت:
"آنکه در راه طَلب خَسته نگردد، هَرگز؛ پایِ پُرآبلهیِ بادیهپیمایِ من است."
با لبخندی دلنشین ادامه میداد:
"من برای خودم مشغله میتراشم تا تَنبلی بر وجودم غلبه نکند."
و سپس میافزود: بخش بزرگی از مشکلات بشر در تَنبلی و بیکاری نهفته است.
تأکید میکرد: بِرَوید،کار کنید؛ بیکاری مایهٔ فساد زندگی است.
اگر کاری نیست، حتی اگر شده برای دیگران رایگان کار کنید.
خداوند در زمان مناسب، کار دلخواهتان را برایتان فراهم خواهد کرد.
تَنبلی را کنار بگذارید.
او با اشاره به سخن سعدی که میگفت: «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل؛ وگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم»، این گفته را شرح میداد.
به باور او، شخص بیکار نه تنها آرامش خود را از دست میدهد، بلکه آرامش اطرافیانش را نیز مختل کرده و به نوعی موجب بروز مشکلاتی برای جامعه میشود.
او میگفت: «کار کردن تنها برای تأمین معاش نیست؛ بلکه فلسفهای عمیقتر در آن نهفته است».
چرا که بسیاری از ثروتمندان نیازی به کار برای گذران زندگی ندارند، اما با توجه به داراییهایشان، کارگاهها و کارخانههایی راهاندازی کردهاند.
هم خودشان مشغول به کار میشوند و هم برای دیگران فرصتهای شغلی ایجاد میکنند.
در حالی که این ثروتمندان به قدری ثروت دارند که هفت نسل میتوانند بدون اینکه دست به سیاه و سفید بزنند، در ناز و نعمت زندگی کنند.
به همین دلیل کارآفرینان را تحسین میکرد و میگفت: «آنان شایستهٔ احتراماند.»
او قویاً معتقد بود که بدن انسان به طور طبیعی نیازمند فعالیت و تحرک است و شخص باید کار کند؛ وگرنه، خطرات جبرانناپذیری در انتظارش خواهد بود.
در صورت بیتحرکی، میان روان و ذهن تضاد ایجاد میشود.
این تنشها برای تخلیهٔ انرژیاند، اما در شرایط تنش، زمانی که کنترل از دست فرد خارج میشود، ممکن است به انزوا و افسردگی منتهی گردد، یا فرد را به وَرطهٔ ناهنجاریها و انحرافات کشانده و به تباهی بکشاند.
برای اثبات این دیدگاه، به جنبوجوش بیپایان کودکان اشاره میکرد و با لحنی آمیخته با محبت میگفت:
«این کودکان را نگاه کنید! نمیتوانند لحظهای آرام بگیرند، چرا که بدنشان نیاز به تخلیهٔ انرژی دارد».
این همان نیاز طبیعی و ضروری است که در سرشت هر بشری نهفته است و اگر به درستی هدایت نگردد، ناگزیر به بیراهه خواهد رفت.
او اعتقاد داشت که هیچ چیزی نباید احتکار شود، مخصوصاً زمین و خانه.
به باور او، داشتن خانه، همسر و وسیلهٔ نقلیه حق طبیعی هر فرد است.
او معتقد بود که داشتن زمین یا خانهای بلااستفاده، نوعی احتکار است، مگر آنکه از آن برای کشاورزی یا ایجاد کارگاه و کارخانه استفاده شود.
در این صورت، نه تنها احتکار محسوب نمیشود، بلکه در راستای خدمت به بشریت است.
در غیر این صورت، فرد باید زمین را رها کرده و اجازه دهد کسی دیگر از آن بهرهبرداری کند.
او به شدت تاکید میکرد که احتکار زمین یا مُلک اضافی، تأثیرات منفی بسیاری بر جامعه دارد.
افزایش قیمتها ناشی از احتکار باعث میشود جوانان از داشتن خانه محروم شوند و تشکیل خانواده برای آنها دشوار گردد.
فشار روانی بر جامعه افزایش مییابد و بسیاری از افراد مجرد، به افسردگی و اضطراب دچار میشوند.
در نهایت، کسانی که به احتکار میپردازند، تا پایان عمرشان از آرامش برخوردار نخواهند بود.
هر چه بیشتر احتکار کنند، زندگیشان پراسترستر خواهد بود.
این تنها ذرهای از بینش عمیق و تفکرات فلسفی او دربارهٔ ماهیت زندگی، سرشت انسان و قدرت بیکران الهی بود.
کار برای او همچون نیایش بود و عبادات واجب خود را نیز با دقت و درستی انجام میداد.
عبادتش از سر عادت نبود، بلکه عادتهایش خود به نوعی عبادت بودند.
جانمایهٔ زندگیاش در تلاش و کوشش نهفته بود.
او در دل خاک بیل میزد و میکاشت، در حالی که با خدای خود راز و نیاز میکرد و روزیِ خانوادهاش را از او میطَلبید.
میگفت: «من وظیفهام را انجام دادهام، باقی کارها بر عهدهی پروردگار است.
اگر کشتِ مَرا سبز کند، شکرگزارم؛ و اگر تقدیر بر این باشد که سبز نشود و محصولی ندهد، یقیناً تدبیر بهتری در آینده رقم خواهد خورد».
سپس با اطمینان میافزود: «در چنین شرایطی، نه پریشان میشوم و نه غصه میخورم.
سجده شکر به جا میآورم».
این کلمات را با ایمان و یقین بیان میکرد که هر شنوندهای را به حیرت میانداخت و جز سکوت، هیچ حرفی برای گفتن نمیماند.
خیلی بخشنده بود از محصولات باغش به دیگران میبخشید.
هر سال چندین بار، با آتش هیزُم، آبگوشت میپُخت اهالی محل را اطعام میکرد.
ذهنش سرشار از اندیشههای عمیق بود؛ از فلسفه و نجوم گرفته تا تاریخ و ادیان.
به هر سوالی با صبر و حوصله پاسخ میداد.
وقتی از او میپرسیدند که این همه دانش را از کجا آموخته، میگفت:
«هر کسی که برای تأمین امنیت خاطر خانواده و گرهگشایی از کار مردم تلاش کند، خداوند فهم زندگی را به او هدیه میدهد.»
او همواره از دانشمندان و کسانی که در راه علم کوشش کردهاند، قدردانی میکرد و به نیکی از آنها یاد میکرد.
مادرش همشهری دکتر حسابی بود و همواره با احترام ویژهای از دکتر حسابی نام میبرد.
یکی از شاهکارهای هنر معماری او، برجی است که در ۵ کیلومتری شهر واقع شده است.
این برج بینظیر با ارتفاع ۲۱ متر و طراحی خاص خود، یک اثر هنری و فلسفی است که با دقتی مثالزدنی، پیامی از نور و تاریکی را به نمایش میگذارد.
این سازهٔ استوانهای هشتطبقه است، شامل یک طبقه زیرزمین و هفت طبقه بیرونی.
در هر طبقه، پنجرههایی به صورت منظم به سمت جنوب، شمال و شَرق تعبیه شدهاند، اما ضلع غربی بهطور عمدی فاقد پنجره است.
در طبقهٔ همکف، هیچ روزنهای به سمت غرب وجود ندارد.
در طبقهٔ اول ابتدا پنجرهای نصب شده که بعدها مسدود شده است و آثار آن بهوضوح در بَنا قابل مشاهده است.
از طبقهٔ دوم تا هفتم، لولههای سیمانی به قطر هشت اینچ بهطور پراکنده و بینظم نصب شدهاند.
این عدم نظم در نصب لولهها، انتخابی هنری و آگاهانه است.
طراح با دقتی خاص، نگاه به سمت غروب و تاریکی را در این ساختار تجلی داده است، جایی که در سادگی و سکوت، پیام پیروزی نور بر تاریکی بهطور هنرمندانهای منتقل میشود.
این ترکیب از طراحی فنی و مفهومی، هر بینندهای را به تفکر و تأمل وا میدارد و تأکید میکند که پایان شب سیاه سپید است.
در بالاترین طبقه، سنگنوشتهای سیاهرنگ که شناسنامه برج بنام چهارده معصوم علیهم السلام بهسمت شَرق قابل مشاهده است.
زیر این سنگنوشته، لوله سیمانی دهاینچی بهطور خاص کار گذاشته شده است که نگاه باید از درون آن لوله به سمت شَرق باشد.
تماشای طلوع خورشید از داخل لوله به شکلی خاص و بینظیر تجربه میشود.
اگر شخصی در فصلی خاص و در زمان طلوع خورشید در بالای طبقهٔ هفتم داخل برج باشد و از درون روزنهٔ لوله دهاینچی به شَرق نگاه کند، طلوع خورشید را بهطور منحصر بهفردی مشاهده خواهد کرد که جلوهایِ ویژه و هنری به این لحظه میبخشد.
این زاویه خاص، بهنوعی طراحی شده تا لحظه طلوع یکی از بینظیرترین جلوههای طبیعی را متجلی سازد.
قُطر پایه برج چهار متر و قُطر تاج آن دو مترُ بیست سانتی متر است.
در ساخت برج از مواد مختلفی مانند آجر، آهن، چوب، خشت، سیمان و گچ استفاده شده و بهصورت دو جداره طراحی شده است؛ جداره داخلی از خشت و جدارهٔ بیرونی از آجر ساخته شدهاند.
طبقات برج با پلههای چوبی نردبانی به یکدیگر متصل میشوند.
این بَنا نشاندهندهٔ نگاه معمار به مقولهٔ زمان و تغییرات طبیعی است.
او ساخت این برج را در سن پنجاه سالگی آغاز کرد و ۳۴ سال به طول انجامید.
قصد داشت یک طبقهٔ دیگر نیز به آن اضافه کند، اما اجل مهلتش نداد.
در تمام این مدت، از هیچ کارگری کمک نگرفت و هرگاه کسی از او دلیل ساخت این بَنا را میپرسید، با لبخندی پاسخ میداد:
«خودم را مشغول میکنم تا از وسوسههای بیهوده دور بمانم.»
آجرهای بَنا از نخالههای ساختمانی جمعآوری شده بود و تمام مصالح با یک دوچرخهٔ قدیمی حمل میشد.
نکتهٔ قابل توجه، عدم بندکشی طبقات دوم و سوم است که عمداً انجام نشده و این اقدامی است که خود نمادی از قدرت مهندسی به شمار میآید.
این تصمیم ابتدا سادگی مصالح را به نمایش میگذارد، سپس هنر معماری و استحکام ساختار را فریاد میزند.
هرچند در گذر زمان، باد و باران ملات میان آجرها را خراشیده و حدود دو سانتیمتر خوردگی ایجاد کرده است، اما این فرسایش سطحی هیچگونه خللی در استحکام بَنا وارد نکرده و دوام و پایداری آن را در طول زمان نمایان میسازد.
این امر نشان میدهد که سازه با حداقل امکانات و مصالح ساده خلق شده است و تابلویی از مهندسی خارقالعاده و دیدگاهی منحصربهفرد است که در دل هر آجرش تجلی یافته است.
این پروژه طولانی، یک شاهکار بینظیر و پیچیده است که نمایانگر استقامت و تمرکز او بر اهدافش بود.
همسرش دو سال پیش از او به رحمت ایزَدی پیوست.
او هشتاد و چهار بهار از زندگی را پشت سر گذاشت، بدون اینکه گذر زمان قامتش را خم کند و پاهایش را سست نماید.
نه چشمانش کمسو شد و نه گوشش سنگین؛ هیچ ضعف و بیماری نداشت.
تا اینکه در سال ۱۳۹۳،
در واپسین لحظات حیاتش، تنها سه ساعت بیمار شد و سپس چشم از جهان فروبست.
پیکرش توسط اهالی منطقه با احترام در جوار ضلع شَرقی برجی که ساخته بود، به خاک سپرده شد و باغ و بَنایش به همت فرزندان، وقفِ عموم شد تا یاد او در خدمت و آبادانی ادامه یابد.
زندگی این مرد خستگیناپذیر، الگویی برای همگان است.
او به ما نشان داد که با تلاش، ایمان و صداقت میتوان سرفراز زیست و با آرامش به سرای ابدی شتافت.
از او آموختم که خواستن، وقتی با باور همراه شود، و باور وقتی با پشتکار جان بگیرد، زندگی را به ثمر مینشاند.
این نوشته تلاشی است برای حفظ حرمت و حقیقت؛ نه برای اغراق.
روحش شاد و یادش گرامی.
او رفت؛ اما شمعش روشن است، و برجش رو به طلوع ایستاده است.
در صورت بزرگنمایی تصویر، عکس معمار برج و دوچرخهاش دیده میشود. در سمت چپ برج، پارچه سیاهرنگی که روی یک چوب بلند قرار دارد، مشاهده میشود. او سالها قبل همان نقطه را برای مزارش برگزیده بود و در همان مکان به خاک سپرده شد.
این تصویر یک سال پس از درگذشت آن مرحوم گرفته شده است. کیسههای سیمانی که در کنار تصویر برج مشاهده میشوند، قرار بود برای ساختطبقه هشتم استفاده شوند، بهطوریکه در بالا نیز اشاره شد، عجل مهلتش نداد. اکنون، به دلیل بارش برف و باران، به سنگ تبدیل شدهاند.
تصویری از نمای ضلع غربی برج.
.
دیگهای آبگوشت که با هیزم خشک باغش طبخ میشد، به اهالی محل اطعام میداد.
https://www.namasha.com/v/TY1rwo1H
شرافتِ گرگها و وقاحتِ حاکمان
فریادِ بیصدایانِ جهان در تالار مجمع عمومی
به نامِ حقیقت، و به یادِ کودکانی که گرسنه از جهان رفتند؛ شرم بر این تمدن.
ما اینجا نیامدهایم تا با شما سخن بگوییم؛ چرا که میدانیم شما کارهای نیستید. شما بازیگرانی هستید که در این تالار مأمورید بینظمی جهان را در هیبتِ نمایشِ شیک، بَزک کنید؛ تئاتری مضحک که تنها غایتش، چرخیدنِ بیوقفهیِ کارخانههای اسلحهسازی است. آنچه اینجا گفته میشود، تنها برای ثبت در تاریخ است.
ما از جانبِ هیچ دولتی نیامدهایم؛ ما صدای کسانی هستیم که هرگز نامشان در پروتکلهای تشریفاتیِ شما ثبت نمیشود: صدای جمیعِ ساکنانِ خاموشِ این خاک. در این تالار، حسابِ همه با هم یکی نیست، اما بارِ این تباهی بر دوشِ همگی سنگینی میکند. سخنِ ما ابتدا با آن اقلیتِ مسلط است؛ کارگزارانِ گوشبهفرمانی که ارادهشان در پنجهی اربابانِ پشتپردهی نفت و سرمایه و سلاح است؛ همانها که برای بقایِ سلطه، جهان را به آتش میکشند. اما سخنِ بعدی با اکثریتِ این سالن است؛ با شما که تنها برای خالی نماندنِ صندلیها به این نمایش فراخوانده شدهاید! شما سیاهیلشکرهای این خیمهشببازی هستید؛ آمدهاید تا با جامههای رسمی بنشینید، تشریفات بهجا آورید، برای تصمیمهای شومِ چند قدرت دست بزنید و نقابِ فریبندهی «اجماع جهانی» را بر چهرهی غارتِ ملتها بکشید.
خیال نکنید چون امضای پیمانهای مرگبار به دست شما نیست، دامنِ شما پاک است! سکوت و تمکینِ شما، همان مَحمِلی است که زورگویان بر دوشِ آن سوار میشوند. وقتی از میانِ همین جمع، نمایندگانِ آزادهای پیدا میشوند که سازِ ناسازگار با ستم میزنند و میخواهند شمّهای از حقیقت و رنجِ انسان را بازگویند، این شما صندلیپرکنها هستید که برای اثباتِ خوشخدمتی، مانندِ آوار بر سرشان خراب میشوید. با پوزخند، با همهمههای سازمانیافته، و با تحمیلِ خفقان، چنان هوا را مسموم میکنید که نفس کشیدن برایشان دشوار شود.
برای لحظهای چشمهایتان را ببندید. همهی ما را در ساحلِ دریا تصور کنید؛ در کنار اربابانِ بزرگ که همیشه چهره در نقاب دارند. تصور کنید تنها تکهپارچهای برای پوشاندنِ تن داریم. خبری از کُتوشَلوارهای دستدوز، القاب، مدالها و کراواتها نیست. وقتی تنِ انسان بِرهَنه است، دیگر هیچ نقاب و ژستی خریدار ندارد. کجاست آن دبدبه و کبکبهی القاب پوشالی؟ هیچجا؛ جز مُشتی گوشت و استخوانِ شکننده، درست مثل بقیهی آدمها. هیچ یک از ما تافتهی جدابافته نیستیم! زمین، ملک موروثیِ هیچ قدرتی نیست؛ نه داراییِ ثبتشده در دفاتر کارتلهای اقتصادی است و نه ارثیهی خاندانهای اَشرافی. زمین، خانهی مشترکِ تمام انسانهاست و ما تنها رهگذرانی کوتاهمدتیم.
شرم بر شما که برای مقام، نوکرِ اربابانی شدهاید که زمین را ملک خود میپندارند. این سیاره بهاندازهی تمام ابنای بشر نان و آب و خاک دارد. اگر کودکی از فرط گرسنگی جان میدهد و اگر خونِ بیگناهان در آتشِ جنگ بر خاک میریزد، محصول مستقیمِ طمع، ریاکاری و بیلیاقتیِ شماست که دهههاست بر این صندلیهای مخملین تکیه زدهاید. وای بر شما که برای رونقِ بازارِ کارخانههای اسلحهسازی تلاش میکنید!
هشتاد و یک سال است با کاروانهای اسکورت به این مجمع میآیید، ماهها دور هم مینشینید، واژهها را عقیم میکنید، به لنزِ دوربینها زل میزنید، لرزشِ قلابی به صدایتان میدهید و راهیِ ضیافتِ شام میشوید. حاصلِ این هشتاد و یک سال چه بوده است؟ پس از هر سخنرانی، فهرستِ گرسنگانِ جهان طولانیتر و شمارِ کشتهشدگان بیشتر شده است. رازِ این وقاحت آشکار است: شما جلاد را تطهیر میکنید و قربانی را نصیحت! چشمانتان به گوشهی مانیتورهاست تا مَبادا زاویهی چهرههایتان پرستیژ دیپلماتیک را مخدوش کند و مَبادا گزندی به منافع اربابانِ سرمایه و سلاح برسد. ننگ بر تاریخی که سرنوشت میلیاردها انسان شریف را به بازیگریِ مشتی مَتَرسک در این سالن گره زده است.
اما این روزگار پایدار نمیماند؛ روزی نهچندان دور فرا میرسد که تمام بازیهای کثیفتان را برهم خواهد زد.
روزی که هوش مصنوعی به «هوش برتر» ارتقا یابد، گفتار و نیتهای پنهانِتان را پیش چشم جهان خواهد گذاشت؛ آگاهیِ بیرحم و شفافیتِ عریان، جایی برای پنهانشدن پشت ماسکها باقی نخواهد گذاشت. شما استادِ واژهتراشی برای توجیهِ جنایتید؛ اما هوش برتر زبانی برای توجیه نمیشناسد؛ تنها نسبتِ مستقیمِ خونها با امضاهایتان، و گرسنگیها با تصمیمهایتان را آشکار خواهد کرد. آن نقشههای شومی که در اتاقهای دربسته کشیدهاید، چون زخمی چرکین بر صورتتان دهان باز خواهد کرد.
به این تصورِ غلط که کنترلِ هوش مصنوعی در چنگ شماست، دلخوش نباشید. این وضعیت همیشگی نیست. بدانید که مهار این فناوری، دیر یا زود از دست شما خارج خواهد شد. متخصصان آزاده و سازشناپذیر—همانها که با هیچ قیمتی خریده نمیشوند و قلبشان برای این سیاره میتپد—با اَلگوریتمهایی که عقل شما به درکشان راه ندارد، افسار این قدرت را از چنگتان بیرون خواهند کشید. آن روز نیازی به واکاویِ بیانیههای فریبکارانهتان نیست؛ هوش برتر با تحلیلِ لحن و لرزش صدا، فرم نگاه و زبانِ بدن، نیتهای پلیدتان را چون کتابی گشوده عیان خواهد کرد؛ رسواییتان قطعی است.
ما برای بازی با کلمات به اینجا نیامدهایم؛ آمدهایم تا بگوییم دَرَندهترین گرگهای بیابان، از مدعیانِ تمدنِ این تالار باشرفترند! در قانون گرگها، گرگِ پیر و ازکارافتاده را رها نمیکنند؛ از او مراقبت میکنند و سهم شکارش را پیش پایش میگذارند؛ اما شما نان را از گلوی کودکان نحیف میدزدید تا چرخِ سرمایههایتان بچرخد. در میدان گرگها، وقتی حریفی مغلوب میشود، گردن و گلویش را پیش میآورد، فکِ گرگِ پیروز قفل میشود و دندان فرو نمیکند؛ اما شما درست همانجا که خلقی گرسنه و بیدفاع بر خاک افتاده، دندانهای طمعتان را در شاهرگش فرو میبرید! شرم بر مَدَنیت و تمدنی که درندگانِ کوهستانش باشرفتر از حاکمانِ کُتوشَلواریاش باشند.
شیوهی ادارهی جهان فاسد است؛ یا اصلاحش کنید یا منتظر فروریختنش باشید. این خواهش نیست، اخطار است؛ شاید آخرین فرصت شما! یا این سازوکارِ متعفن را تغییر میدهید، یا خشمِ انباشتهی این سیاره بساطتان را درهم خواهد پیچید.
و به یاد داشته باشید:
هم مرگ بر جهانِ شما نیز بگذرد
هم رونقِ زمانِ شما نیز بگذرد
وین بومِ محنت از پیِ آن تا کند خراب
بر دولتِ آشیانِ شما نیز بگذرد
بادِ خزانِ نکبتِ اَیام ناگهان
بر باغ و بوستانِ شما نیز بگذرد
آبِ اجل که هست گَلوگیرِ خاص و عام
بر حلق و بر دهانِ شما نیز بگذرد
دیگر حرفی با این مجمع نداریم؛ تنفس در این سالن حالمان را به هم میزند.
*
Subject: Submission of an Open Letter regarding Global Humanity to the UN General Assembly
*opga@un.org*
Subject: The Silent Cry of the World in the General Assembly Hall – An Open Statement
*ohchr-InfoDesk@un.org*
The Silent Cry of the World in the General Assembly Hall
In the name of Truth, and in memory of the children who left this world hungry; shame upon this civilization.
We have not come here to speak to you, for we know you are powerless. You are but actors assigned to adorn the world’s disorder with the mask of elegant performance; a grotesque theater whose only purpose is the relentless churning of weapons factories. What is said here is merely for the historical record.
We do not represent any government. We are the voice of those whose names are never recorded in your diplomatic protocols: the voice of all the silent inhabitants of this earth. In this hall, not everyone bears equal guilt, but the weight of this devastation lies heavily upon all of you. Our words are addressed first to that dominant minority—the obedient servants whose will is gripped by the masters behind the curtain of oil, capital, and arms; those who set the world ablaze to preserve their hegemony. But our next words are for the majority in this hall—you, who were summoned here merely to fill the seats. You are the extras in this puppet show, brought here to sit in formal attire, perform empty rituals, applaud the sinister decisions of a few powers, and cast the deceptive cloak of “global consensus” over the plunder of nations.
Do not think that because the signatures on lethal treaties are not yours, your hands are clean. Your silence and compliance are the very carriage upon which the oppressors ride. When, from among your own ranks, independent representatives arise who refuse to march to the drum of tyranny and seek to tell a fraction of the truth and human suffering, it is you—the seat-fillers—who descend like a swarm to prove your subservience. With sneers, orchestrated murmurs, and the imposition of suffocation, you poison the air until breathing becomes impossible for them.
Close your eyes for a moment. Imagine us all on the seashore, alongside the great masters who always wear masks. Imagine we have only rags to cover our bodies. Forget the bespoke suits, the titles, the medals, and the ties. When a human body is naked, no mask or posture has any currency. Where is the grandeur of those hollow titles? Nowhere—only a pile of fragile flesh and bone, just like everyone else. None of us are exceptional. The Earth is not the hereditary estate of any power; it is neither an asset registered in the ledgers of economic cartels nor the inheritance of aristocratic families. The Earth is the shared home of all humanity, and we are but fleeting travelers.
Shame on you for becoming servants to masters who believe the Earth is their private property. This planet has enough bread, water, and soil for all of humanity. If a child dies of starvation, and if the blood of the innocent is spilled in the fires of war, it is the direct result of the greed, hypocrisy, and incompetence of you who have occupied these velvet chairs for decades. Woe to you for laboring to fuel the market of weapons factories!
For eighty-one years, you have come to this assembly with motorcades, sat together for months, sterilized language, stared into camera lenses, feigned tremors in your voices, and departed for dinner banquets. What has been the result of these eighty-one years? After every speech, the list of the world’s hungry has grown longer, and the number of the dead has increased. The secret of this insolence is obvious: you sanitize the executioner and preach to the victim. Your eyes are fixed on the corners of the monitors, lest the angle of your faces mar your diplomatic prestige, and lest the interests of the masters of capital and weapons be harmed. Shame on a history that chains the fate of billions of noble humans to the acting of a bunch of puppets in this hall.
But this era will not endure. A day will come, not far off, that will shatter all your dirty games.
When Artificial Intelligence ascends to “Superior Intelligence,” it will lay bare your discourse and your hidden intentions before the world. Ruthless awareness and naked transparency will leave no place to hide behind masks. You are masters of twisting words to justify crime, but Superior Intelligence knows no language for justification; it will reveal only the direct correlation between the blood shed and your signatures, between the hunger of the masses and your decisions. Those sinister schemes you crafted in closed rooms will open like a festering wound upon your faces.
Do not be comforted by the delusion that you control Artificial Intelligence. This situation is not permanent. Know that the steering of this technology will sooner or later slip from your grasp. Independent, uncompromising experts—those who cannot be bought at any price and whose hearts beat for this planet—will wrest the leash of this power from your hands with algorithms beyond your comprehension. That day, there will be no need to analyze your deceptive statements; Superior Intelligence will lay bare your vile intentions like an open book by analyzing the tone and tremor of your voices, the shape of your gaze, and your body language. Your disgrace is inevitable.
We have not come here to play with words; we have come to say that the most ferocious wolves of the desert are more honorable than the claimants of civilization in this hall! In the law of wolves, they do not abandon the old and incapacitated wolf; they care for it and set its share of the hunt before it. But you steal bread from the throats of frail children so that your capital may turn. In the wolves’ arena, when an opponent is defeated, it bares its throat, and the jaws of the victor lock—but the teeth do not bite. Yet you, right where a hungry and defenseless people lie upon the dust, plunge your fangs of greed into their jugular. Shame upon a civility and civilization whose mountain predators are more honorable than its suited rulers.
The way the world is governed is corrupt; either reform it or await its collapse. This is not a request; it is a warning—perhaps your final opportunity. Either you change this rotten mechanism, or the accumulated rage of this planet will tear your structures asunder.
And remember:
Your era of prosperity shall pass as well,
As the death that claims this world passes too.
And this owl of misery, in its turn,
Shall bring ruin to your nest of state as well.
The autumn wind of misery shall suddenly
Blow across your gardens and orchards too.
The waters of doom, which choke the high and low,
Shall pass over your throats and lips as well.
We have no more words for this assembly; breathing in this hall sickens us.
An Inhabitant of the Earth
عقل در خدمتِ مِیل
انسان میداند دودِ سیگار ریهها را میسوزاند، خشم رشتهٔ پیوندها را میگسلد، دروغ اعتماد را ویران میکند و غرقشدن در فضای مجازی، عمر را فرسوده میکند؛ اما بااینهمه، باز همان رفتارها تکرار میشوند.
دانستن، نیروی اجرایی نیست. دانایی در لحظهی وقوع، شاهدی بیدفاع است: حادثه را میبیند، پیامد را میشناسد، اما توانِ مهارِ بدنی را که زیر فشارِ تکانه قرار گرفته، ندارد. ما آگاهی را فرمانروا میپنداریم؛ حالآنکه آگاهی اغلب گزارشگرِ رفتاری است که سازوکارهای پیشین، آن را به حرکت انداختهاند.
درونِ انسان، «منِ» ثابت و فرمانروایی وجود ندارد. آنکه شب، در آرامش، برای تغییر تصمیم میگیرد، با آنکه صبح، زیر فشارِ خشم، خستگی یا اضطراب میداندار میشود، یک وضعیتِ زیستیِ واحد نیستند. تصمیمِ شبانه و رفتارِ صبحگاهی، از یک بدن، یک فشار و یک آرایشِ عصبی صادر نمیشوند.
کشمکش، تقابلِ مستقیمِ دردِ آنی با پیامدِ آتی است؛ و مغزِ لحظهمحور، دردِ حاضر را بر زیانِ غایب ترجیح میدهد. پیامدِ آینده، هرچقدر هم قطعی باشد، در لحظهی فشار، نیرویی همسنگِ رنج یا لذتِ حاضر ندارد.
خودتخریبی با یک تصمیمِ بزرگ ساخته نمیشود؛ با هزار بارِ «فقط این بار» شکل میگیرد:
«فقط یک نخ؛ برای آرامکردنِ این لحظه.»
«فقط همین یکبار فریاد میزنم؛ تا حقم را بگیرم.»
«فقط یک دروغ؛ برای خلاصی از این موقعیت.»
«فقط ده دقیقهی بیشتر در شبکههای اجتماعی؛ بعد شروع میکنم.»
«از فردا دوباره نظم را به زندگیام برمیگردانم.»
وقتی مِیل مسیر را تعیین کند، عقل دیگر قاضی نیست؛ وکیلِ مِیل است. کارش یافتنِ حقیقت نیست، بلکه ساختنِ توجیهی است که تکرارِ رفتار را قابلقبول جلوه دهد:
«الان وقتش نیست.»
«شرایطِ من فرق دارد.»
«زندگی همین یک لذت را هم از من نگیرد.»
«هر وقت بخواهم، کنار میگذارم.»
«این مسئله آنقدرها هم جدی نیست.»
«دیگران بدتر از من هستند.»
عقل معمولاً پس از شکلگیریِ مِیل وارد میدان نمیشود تا آن را بررسی کند؛ وارد میشود تا برای آن دلیل بسازد. بنابراین، تواناییِ استدلال همیشه در خدمتِ اصلاحِ رفتار قرار نمیگیرد. ذهنِ پیچیدهتر و ورزیدهتر، اگر در اختیارِ مِیل باشد، فقط توجیههای منظمتر، ماهرانهتر و قانعکنندهتری تولید میکند.
اینجا نصیحت از کار میافتد. مسئله، کمبودِ اطلاعات نیست؛ فرسایشِ سازوکارِ کنش است. گفتنِ «نکن» به کسی که در زنجیرهای از فشار، عادت و پاداش گرفتار است، شبیه فرماندادن به تیری است که از کمان رها شده.
پس پرسشِ اصلی این نیست که:
«چرا با وجودِ دانستن، باز تکرار کردم؟»
پرسشِ دقیقتر این است:
«چه سازوکاری، با وجودِ دانستنِ من، رفتار را دوباره تولید کرد؟»
پاسخ را باید در پیوندِ میانِ بدن، حافظه، محیط، فشارِ عصبی، عادت و پاداش جستوجو کرد؛ در سازوکاری که زیر فشارِ لحظه، رفتار را بارها و بارها تولید میکند.
رفتار، معمولاً حاصلِ یک تصمیمِ منفرد نیست؛ خروجیِ زنجیرهای است که با محرک آغاز میشود، از فیلترِ وضعیتِ بدنی و فشارِ عصبی عبور میکند، به عادت میرسد و با پاداشِ فوری تثبیت میشود. در این زنجیره، دانستن ممکن است حضور داشته باشد، اما حضورش الزاماً به معنای دخالت در اجرا نیست.
سازوکارِ هر انسان، با وجودِ الگوهای مشترک، آرایشِ ویژهی خود را دارد. بنابراین مداخله نیز نمیتواند نسخهای عمومی داشته باشد.
باید دید در زنجیرهی همان فرد، فشار از کجا وارد میشود، عادت در کدام نقطه فعال میشود و پاداشِ فوری چگونه رفتار را تثبیت میکند. باید مشخص کرد که رفتار پیش از رسیدن به آگاهی، در کدام مرحله مسیر خود را پیدا کرده است.
تغییر، محصولِ خواستنِ بیشتر یا تصمیمِ محکمتر نیست. تغییر زمانی امکانپذیر میشود که شرایطِ تولیدکنندهی رفتار بازآرایی شوند؛ یعنی دقیقاً در همان نقطهای مداخله شود که محرک، فشار، عادت یا پاداش، رفتار را دوباره به حرکت درمیآورد.
تا زمانی که مِیل فرمان بدهد، عقل اغلب فقط برای فرمانِ صادرشده استدلال فراهم میکند.
دانستن، زمانی به نیروی تغییر تبدیل میشود که در سازوکارِ تولیدِ رفتار مداخله کند؛ نه وقتی که صرفاً پیامدِ رفتار را توضیح میدهد.
آینهٔ وجدان
ترازنامهی خونینِ نان
زمینی که با تکبر بر آن گام میگذارید، ملک موروثیِ هیچ قدرتی نیست. خاک، داراییِ ثبتشده در دفاتر هیچ کارتل اقتصادی و ارثیهی هیچ خاندان اشرافی نیست. زمین خانهی مشترک تمام جانداران است، و ما تنها رهگذرانی کوتاهمدتیم که با دَمی میآییم و با بازدمی در آغوش ابدیت آرام میگیریم.
با اینهمه، خطابِ این واژهها مستقیماً به شماست؛ به شما که پشت دیوارهای ضخیم و میزهای صیقلی سنگر گرفتهاید و میپندارید نبض جهان میان انگشتان شما میتپد. به شما که با لغزش آرامِ خودنویسی بر کاغذ، مرزها را جابهجا میکنید و با نجواهای محرمانهی تلفنی، هزاران سفره را در آن سوی اقیانوسها از نان تهی میسازید.
برای وقاحت خویش ویترینی از واژههای فاخر ساختهاید: کشتار را «تأمین امنیت» مینامید، غارت را «توسعه» میخوانید و بوی تندِ طمع را با عطر «منافع ملی» میپوشانید. اما واژهها، هرچقدر هم زرورق داشته باشند، بوی خون را از دستها پاک نمیکنند.حافظهی خاک، گرچه دیر به سخن آید، اما دقیق است؛ صدای لرزانِ قدمهای ستمدیده را از سنگینیِ چکمههای ستمگر بازمیشناسد.
تهوعآورترین پردهی این نمایش آنجاست که با همان دستهای گرم از خون، برای جهان «اعلامیهی حقوق بشر» مینویسید. حقوق انسان را با جوهر نمینویسید؛ آن را با خونِ خشکشده بر کاغذهای براق امضا میکنید. این اعلامیهها مرهم زخم نیستند؛ دستمالی برای پاک کردن دستهای آلودهاند. پارادوکس شرمآوری است: با یک امضا نان را از گلو میبُرید و با امضایی دیگر ژستِ پاسداری از کرامت انسانی میگیرید.
وقتی سقف خانهای بر سر کودکی فرومیریزد، نامش «خطای محاسباتی» نیست؛ قتل عمد است. وقتی ثروت سرزمینی در حسابهای پنهان انباشته میشود، نامش «مدیریت سرمایه» نیست؛ چپاول است. و وقتی کارخانهها به جای ابزار زندگی، افزارهای کشتار میسازند، آنچه جریان دارد تجارت نیست؛ صنعت مرگ است.
شاید بگویید دستهای شما مستقیماً به خون آلوده نیست. اما آنان که چکمه بر گلو میگذارند، تنها سایههای کشیدهی ارادهی شما هستند. نان از دهان گرسنه قاپیده میشود، در چرخدندههای بانکها و پارلمانها شسته میشود و سرانجام به شکل الماس و ویلا در زندگی شما تهنشین میگردد. شما نان را در کوچه نمیدزدید؛ آن را با آرامش یک جراح، در اتاقهای هیئتمدیره از مریِ یک ملت بیرون میکشید.
اما تصاویری هست که هیچ ترازنامهای قادر به پنهان کردن آن نیست.
تصویر اول: کودکی در کنار پدر و مادرش، غرق بازی کوچکِ خود است؛ با فنجانهای اسباببازی برای آنها چایِ خیالی میریزد و در میانهی همان بازی، ناگهان در شکسته میشود و چکمهپوشان هجوم میآورند. کودک، هراسان، خود را به گوشهای میکشاند و کِز میکند. در کسری از ثانیه، رَگبار گلوله سکوتِ خانه را میدَرَد؛ پدر و مادر بر زمین میافتند و کودک، مات و بیپناه، به جهانی خیره میماند که در چند شلیکِ پیاپی از هم دریده و به قتلگاه بَدل شده است. او فقط نگاه میکند؛ روحِ خانه را در برابر چشمانش تیرباران کردهاند. نه اعتراضی، نه التماسی و نه حتی گریهای؛ فقط چشمانی خشک و خیره که در همان لحظه تا ابدیت میخکوب میشوند. در ذهنِ او تصویرِ سربازان ثَبت میشود، اما حَقیقت در جای دیگری است: درست در همان لحظه، شما در برجهای شیشهایِ خود قهوه مینوشید و پیروزیهای سیاسیتان را جَشن میگیرید.
تصویر دوم: کودکی بیرون از خانه، غرق در بازیهای کوچک خویش است که ناگهان غرش آسمان را میشنود. خانه، مأمن و خاطراتش در میان آوار و دود گم میشود. او نمیداند چه رخ داده؛ فقط اشک میریزد و نگاه میکند. آن خلبانی که بمب را رها کرده یا آن اپراتوری که دکمهی شلیک موشک را فشرده، تنها مجریِ فرمانی معطر به امضای شماست. در آن لحظه، زمان مکث میکند تا جهان شهادت دهد: آن کودک را نه انگشتِ روی ماشه، بلکه امضای دوردستِ شما یتیم کرده است.
تصویر سوم: کودکی که نانش را قاپیدهاند. اینجا دیگر سخن از انفجاری ناگهانی نیست؛ اینجا زمان به جای گذشتن، بر تن او ساییده میشود. گرسنگی قاتلی صبور است؛ مانند آوار فرود نمیآید، بلکه ثانیه به ثانیه کودک را از درون میخورد. او در سکوتی ممتد، شاهد ذوب شدن خویش است. هر ساعت که میگذرد، بخشی از رمق چشمانش در پای ترازنامههای تجاری شما قربانی میشود. او نمیمیرد؛ قطرهقطره تمام میشود. نگاه او تقویمِ رنجی است که امضای شما ورق میزند؛ رنجی که در آن هر دقیقهاش به اندازهی یک عمر دردناک طولانی است.
رنج پاسپورت ندارد و اشک کودک تابع هیچ پرچمی نیست. پیش از صدور فرمان بعدی، تنها سی ثانیه در برابر آینه بایستید. مدالها، پستها و عناوین را کنار بزنید و به آن چشمها خیره شوید. اگر هیچ لرزشی در نگاهتان نیفتاد، حقیقتی تلخ را بپذیرید: شما به ماشینهایی برای بلعیدنِ ماده تقلیل یافتهاید.
تاریخ در پایان این راه غبارآلود تنها یک پرسش خواهد داشت: در برابر آن نانی که قاپیدید، کدام بخش از روح خود را فروختید؟
و من، به عنوان یکی از ساکنان موقت زمین، این واژهها را نه بر کاغذ، که بر حافظهی زمان مینویسم. روزی فرزندانتان از شما خواهند پرسید آن ثروت کلان چگونه با اشک یتیمان نمکسود شد. آن روز آسان نخواهد بود؛ زیرا در ترازنامهی نهایی جهان نه طلا جابهجا میشود و نه قدرت—تنها ردِّ عریانِ کنشهای انسانی باقی میماند.
اگر هنوز چشمِ بینایی برای دیدن آوار و گوشِ شنوایی برای شنیدن سکوت مرگبار این کودکان داری، پیش از آنکه خاک بر دهان همهی ما بنشیند برخیز. دستهایت را از این ترازنامهی خونین بشوی، ابراز ندامت کن و از جهانیان—و بیش از همه از همان چشمهای خیره—عذرخواهی کن. این را نه به عنوان خواهش، بلکه به عنوان تنها دریچهی بازمانده برای بازپسگیریِ شرافتت بپذیر؛ شاید این آخرین فرصت تو برای بازگشت به جرگهی انسانها باشد.
____________________________
و به یاد داشته باش:
هم مرگ بر جهانِ شما نیز بگذرد
هم رونقِ زمانِ شما نیز بگذرد
وین بومِ محنت از پیِ آن تا کند خراب
بر دولتِ آشیانِ شما نیز بگذرد
بادِ خزانِ نکبتِ ایام ناگهان
بر باغ و بوستانِ شما نیز بگذرد
آبِ اجل که هست گلوگیرِ خاص و عام
بر حلق و بر دهانِ شما نیز بگذرد

*
The Mirror of Conscience
The Bloody Balance Sheet of Bread
The earth upon which you tread with such arrogance is not the ancestral estate of any power. This soil is not an asset registered in the ledgers of any economic cartel, nor is it the inheritance of any aristocratic dynasty. The earth is the shared home of all living beings, and we are but transient wayfarers who arrive with a single breath and, with the next exhalation, settle into the embrace of eternity.
Yet, these words are addressed directly to you—to you who are entrenched behind thick walls and polished desks, believing the pulse of the world beats between your fingertips. To you who, with the soft glide of a fountain pen across paper, redraw borders, and with whispered, confidential phone calls, strip the bread from thousands of dinner tables on the other side of the oceans.
For your depravity, you have constructed a showcase of elegant vocabulary: you label slaughter as "ensuring security," you call plunder "development," and you mask the pungent stench of greed with the perfume of "national interest." But words, however gilded, cannot wash the smell of blood from your hands. The memory of the soil, though slow to speak, is precise; it distinguishes the trembling steps of the oppressed from the crushing weight of the oppressor’s boots.
The most nauseating act of this performance occurs when, with those same blood-warmed hands, you draft "Declarations of Human Rights" for the world. You do not write human rights with ink; you sign them with blood dried upon glossy paper. These declarations are not balms for wounds; they are rags with which to wipe your soiled hands. It is a shameful paradox: with one signature, you cut the bread from throats; with another, you posture as guardians of human dignity.
When the roof of a home collapses upon a child, it is not a "calculation error"; it is premeditated murder. When the wealth of a land is hoarded in hidden accounts, it is not "capital management"; it is looting. And when factories produce instruments of death instead of tools for life, what is taking place is not trade; it is the industry of death.
You might argue that your hands are not directly stained with blood. But those who place the boot upon the throat are merely the elongated shadows of your will. The bread is snatched from the starving mouth, laundered through the gears of banks and parliaments, and finally settles in your life as diamonds and villas. You do not steal bread in the alleyways; you extract it from the esophagus of a nation in boardrooms, with the composure of a surgeon.
Yet, there are images that no balance sheet can conceal.
**The First Image:** A child is playing alongside their parents, lost in a small world of their own; they pour imaginary tea for them from toy cups. In the midst of the play, the door suddenly breaks, and the boot-clad ones storm in. The child, terrified, shrinks into a corner and huddles. In a fraction of a second, a hail of bullets tears through the silence of the house; the parents fall to the ground, and the child, stunned and helpless, stares at a world torn asunder and turned into a slaughterhouse by a few successive shots. The child merely watches; the soul of the house has been executed before their eyes. No protest, no plea, not even a cry—just dry, fixed eyes that, in that very moment, are transfixed for eternity. The image of the soldiers is registered in the child's mind, but the truth lies elsewhere: at that very moment, you are drinking coffee in your glass towers, celebrating your political victories.
**The Second Image:** A child is outside the home, engrossed in their small games, when suddenly they hear the roar of the sky. The house—the sanctuary and the repository of their memories—is lost amidst the rubble and smoke. The child does not know what has happened; they only weep and watch. The pilot who dropped the bomb or the operator who pressed the missile button is merely the executor of an order perfumed with your signature. At that moment, time pauses so the world may bear witness: that child has been orphaned not by the finger on the trigger, but by your distant signature.
**The Third Image:** The child whose bread has been snatched. Here, we are no longer speaking of a sudden explosion; here, time does not pass—it grinds against their skin. Hunger is a patient killer; it does not descend like falling debris, but consumes the child from within, second by second. In a sustained silence, they witness their own dissolution. With every passing hour, a portion of the light in their eyes is sacrificed at the altar of your commercial ledgers. They do not die; they end, drop by drop. Their gaze is a calendar of suffering that your signature turns; a suffering in which every minute is as agonizingly long as a lifetime.
Suffering has no passport, and a child’s tears are subject to no flag. Before issuing your next order, stand before a mirror for just thirty seconds. Cast aside the medals, the titles, and the positions, and stare into those eyes. If there is no tremor in your gaze, accept a bitter truth: you have been reduced to machines for devouring matter.
At the end of this dusty path, history will have but one question: In exchange for that bread you snatched, which part of your soul did you sell?
And I, as a temporary resident of this earth, write these words not on paper, but upon the memory of time. One day, your children will ask you how that vast wealth was salted with the tears of orphans. That day will not be easy; for in the final balance sheet of the world, neither gold nor power is exchanged—only the naked imprint of human actions remains.
If you still have eyes to see the rubble and ears to hear the deadly silence of these children, rise before the dust settles upon the mouths of us all. Wash your hands of this bloody balance sheet, express remorse, and apologize to the world—and above all, to those same fixed eyes. Accept this not as a request, but as the only remaining aperture for reclaiming your honor; perhaps this is your last opportunity to return to the fold of humanity.
__________________________________
“And bear in mind”
The death of this world shall pass over you as well,
The prosperity of your time shall pass over you as well.
And the owl of misery, following that to wreak ruin,
Shall pass over your nest of power as well.
The sudden autumn gale of the days’ misfortune,
Shall pass over your gardens and orchards as well.
The water of fate, which chokes both high and low,
Shall pass over your throat and mouth as well.
*