چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند.

انسان صادق در یک روز به چهل حال درآید؛ ولی منافق چهل سال در یک حال بماند.

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند.

انسان صادق در یک روز به چهل حال درآید؛ ولی منافق چهل سال در یک حال بماند.

هدیه رمضان

​

*

​

هدیهٔ رمضان: ماندن در فهم

ماه رمضان زمانِ گرسنگی کشیدن نیست؛ زمانی است برای فاصله گرفتن از نیاز—نیازی که ریشهٔ بسیاری از رنج‌های انسان در آن پنهان است. انسان موجودی وابسته است؛ وابسته به خوردن و آشامیدن و به تداومِ واکنش‌ها. روزه، این وابستگی را برای مدتی معلق می‌کند؛ نه برای فرسودنِ بدن، بلکه برای یادآوری. یادآوریِ این نکتهٔ ساده و در عین حال عمیق که انسان می‌تواند چیزی فراتر از عادت‌های خویش باشد.

در این ماه، بدن اندکی کنار می‌رود تا آگاهی مجالِ نفس کشیدن پیدا کند. اینکه رمضان را «میهمانیِ خدا» نامیده‌اند، یعنی شباهت به خدا نه در ذات است و نه در ادعا، بلکه در نسبتِ صفات شکل می‌گیرد؛ در بی‌نیازی، در مکث، و در توانِ انتخاب. نخوردن و نیاشامیدن ابتدایی‌ترین لایه این مسیر است؛ لایه‌ای آشکار و قابلِ دیدن، اما نه اصلِ ماجرا. از همین‌جا، نسبتِ آرامِ انسان با مهرِ بی‌پایانِ الهی آهسته آغاز می‌شود.

آن‌چه دشوارتر است، دیدنِ انسان با نگاهی دیگر است؛ نگاهی خدایی، نگاهی بی‌تبعیض. نگاهی که ایراد نمی‌گیرد، حذف نمی‌کند و دیگری را از دایرهٔ انسان‌بودن بیرون نمی‌گذارد. اگر دل از کسی روی‌گردان شده باشد، اگر رنج یا دشمنی‌ای در میان باشد، این یادآوری ضروری می‌شود: همان انسانی که دوست‌داشتنی نیست، دلِ فرزندِ خود را شاد می‌کند؛ و آن کودک، با دیدنِ او، احساسِ امنیت و شادی دارد.

دشمنیِ انسان از رنج برنمی‌خیزد؛ از ناآگاهی و داوری می‌جوشد، نه از ذاتِ او. درست در همین‌جا نسبت تغییر می‌کند. خیرخواهی از سطحِ سلیقه عبور می‌کند و به سطحِ مسئولیت می‌رسد. انسان می‌آموزد که شادیِ دیگری—حتی اگر دوست‌داشتنی نباشد—ارزشِ پاسداری دارد.

روزه، در این معنا، فقط نخوردن نیست؛ تمرینی است برای مهربانیِ بی‌تماشا، برای خیرخواهیِ بی‌ادعا و برای گره‌گشایی از کارِ مردمان؛ نه برای دیده شدن، بلکه از عمقِ جان.

پایانِ این مسیر، پاداش به معنای متعارف نیست؛ نه چیزی افزوده می‌شود و نه چیزی داده. آن‌چه می‌ماند، فهمی است که پیش‌تر در لایه‌ای پنهان بوده است؛ آگاهی‌ای غیرمادی، غیرقابلِ اندازه‌گیری و یگانه. این آگاهی با مقیاسِ عقلِ روزمره سنجیده نمی‌شود، اما ضدِ عقل هم نیست؛ فرارفتن از آن است، نه نفیِ آن.

هیچ دو انسانی با یک دریافت از این ماه بیرون نمی‌آیند؛ چرا که هیچ دو نفر یک پرسش، یک زخم یا یک ظرفیت ندارند. آن‌چه در پایان می‌ماند، هدیه‌ای است بی‌شکل و بی‌صدا؛ هدیه‌ای که حتی در برابرِ کج‌خلقیِ دیگران، خُلقِ نیک را در درون پرورش می‌دهد. هدیه‌ای شخصی؛ نه برای نمایش، نه برای نقل، بلکه برای زیستن.

و شاید معنای پایانِ رمضان همین باشد:

نه بازگشت به خوردن،

بلکه ماندن در فهم.

​

واژه ها و قراردادها

قلعه‌هایی که از واژه‌ها ساختیم

آن‌جا که حافظ می‌گوید:

«که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها»

می‌توان این بیت را نه صرفاً تصویری شاعرانه، بلکه توصیفی دقیق از تجربهٔ انسانی دانست. بسیاری از آنچه در آغاز ساده و عادی می‌نماید، در مسیرِ فهم و زیستن، به‌تدریج پیچیده و دشوار می‌شود. این متن تلاشی است برای ماندن در همین تجربه؛ نه با ادعای حقیقت‌گویی، بلکه با ایستادن در برابر پرسش.

آنچه انسان در ابتدا «می‌بیند» یا «حس می‌کند»، الزاماً همان چیزی نیست که بعدها آن را قطعی، مطلق یا غیرقابل‌پرسش می‌پندارد. واژه‌ها از همین‌جا مسئله‌ساز می‌شوند. در آغاز، واژه حامل حقیقت نبود؛ تنها ابزاری بود برای اشاره، برای فهمی موقت، برای ارتباط.

انسانِ نخستین، برای اشاره به جهان پیرامونش، صدا ساخت. آنچه امروز «کوه»، «دشت» یا «دریا» می‌نامیم، روزگاری بی‌نام بود. هیچ ضرورتی وجود نداشت که این صداها دقیقاً همین صداها باشند. اگر نشانه‌های دیگری برگزیده می‌شدند، امروز همان‌ها طبیعی و جاافتاده جلوه می‌کردند. نام‌گذاری، از ابتدا، بر پایهٔ انتخابی جمعی شکل گرفت، نه بر ذات.

با گذر زمان، انسان صداها را ثبت کرد و نوشتن پدید آمد. اختراع خط، خود داستانی دیگر از توافقی نانوشته است. این‌که چرا «الف»، الف شد و نه نشانه‌ای دیگر، و این‌که اگر جای «الف» و «ب» عوض می‌شد، امروز همان جابه‌جایی طبیعی به نظر می‌رسید، نشان می‌دهد که حتی بنیادی‌ترین عناصر زبانِ مکتوب نیز بر انتخاب استوارند، نه بر حقیقتی پیشینی. اگر نشانه‌ها به‌گونه‌ای دیگر برگزیده می‌شدند، همان نظم امروز نیز طبیعی جلوه می‌کرد.

از همین‌جا، منطق قرارداد از زبان فراتر می‌رود و به زندگی روزمره راه پیدا می‌کند. ارزش‌گذاری نیز، همچون زبان، امری توافقی است. طلا، الماس یا هر چیز دیگر، به‌خودیِ خود حامل «ارزش» نیست؛ این انسان است که در روندی تاریخی و جمعی، ارزش را به اشیا نسبت می‌دهد. آنچه امروز گران‌بها تلقی می‌شود، می‌توانست به‌سادگی چیز دیگری باشد، اگر قراردادها مسیر دیگری می‌پیمودند.

همین منطق در رفتارهای به‌ظاهر جاافتاده نیز جاری است. برای مثال، در بسیاری از مجالس، نشستن بر دو زانو نشانهٔ ادب تلقی می‌شود؛ نه از آن‌رو که این حالت برای بدن طبیعی‌تر یا درست‌تر است، بلکه صرفاً به این دلیل که زمانی چنین نشستی «ادب» نام گرفته است. اگر از ابتدا پا دراز کردن نشانهٔ احترام بود، امروز همان رفتار خودبه‌خود پذیرفته‌شده و محترمانه شمرده می‌شد. آنچه ما ادب یا بی‌ادبی می‌نامیم، ریشه در ذات رفتار ندارد؛ حاصل انتخاب‌هایی جمعی است که در گذر زمان تثبیت شده‌اند.

همین منطق را می‌توان در «قانون» نیز دید. آنچه امروز جرم تلقی می‌شود، لزوماً ریشه در ذاتِ کنش ندارد، بلکه حاصل توافقی جمعی در مقطعی تاریخی است. رفتاری که در زمانی مجاز بوده، می‌تواند در دوره‌ای دیگر ممنوع شود، بی‌آن‌که خودِ رفتار دگرگون شده باشد. قانون تغییر می‌کند، اما انسان اغلب فراموش می‌کند که این تغییر، نه کشف حقیقتی نو، بلکه بازنویسی یک قرارداد است. آن‌گاه قانون، به‌جای آن‌که ابزاری برای سامان‌دادن باشد، به حقیقتی تغییرناپذیر بدل می‌شود و از پرسش مصون می‌ماند.

با تثبیت این قراردادها، واژه‌ها از سیالیت نخستین خود فاصله گرفتند. آنچه قرار بود ابزار فهم باشد، به‌تدریج جای خودِ فهم را گرفت. معنا تثبیت شد، تفسیر شکل گرفت و تفسیرها بر هم انباشته شدند. در فلسفه، علم، مذهب و ایدئولوژی، این روند بارها تکرار شد: معنا ساخته شد و سپس از پرسش مصون ماند.

ما از نشانه‌هایی که خود آفریده بودیم، دیوار ساختیم. از معنا، قلعه‌ای برپا شد؛ و هر بار که احساس ناامنی کردیم، دیوارها را بلندتر کردیم. تفسیرها، به‌جای آن‌که موقتی بمانند، مطلق شدند. آنچه انسانی و ساختهٔ ما بود، چنان جدی گرفته شد که فراموش کردیم ساختهٔ ماست.
مسئله، خودِ ساختن نبود؛ فراموش‌کردنِ موقتی‌بودنِ آن بود.

انسان ناچار است نام بگذارد، معنا بسازد و تفسیر کند؛ بدون این‌ها زندگی ممکن نیست. مسئله، خودِ واژه‌ها یا معناها نیست. دشواری از جایی آغاز می‌شود که این ساخته‌ها را حقیقت نهایی می‌پنداریم و فراموش می‌کنیم که می‌توانند دگرگون شوند.

قلعه‌ای که از آن سخن می‌رود، نه خطا و نه اشتباه، بلکه پناهی انسانی است؛ پناهی که اگر آگاهانه در آن بمانیم، خانه است، و اگر فراموشش کنیم، زندان می‌شود. آگاهی، در این‌جا، نفی معنا نیست؛ به‌خاطرآوردنِ انسانی‌بودن و موقتی‌بودنِ آن است.

امروز درون همین قلعه زندگی می‌کنیم، اما حال‌وهوای آن دیگر با روزگار ما سازگار نیست. هرچه دیوارها بلندتر شده‌اند، نور کمتر شده است. با افزودن هر تفسیر، دیوارها ارتفاع می‌گیرند و سایه‌ای سنگین‌تر بر قلعه می‌افتد؛ سایه‌ای که ما را آرام‌آرام از اصلِ زندگی دور می‌کند و در تاریکیِ آن، به جست‌وجوی معنا می‌کشاند—بی‌آن‌که دریابیم این معنا را خود ساخته‌ایم.

شاید هیچ چیز، جز آگاهی، نتواند عطش انسان را آرام کند.

اینجاست که سخن حافظ اندکی پرده را کنار می‌زند:

انتخاب آسان است،
اما تغییر دشوار.

در این‌جا پرسشی آرام سر برمی‌آورد:

آیا ما مسیر حیات را به خطا طی کرده‌ایم،
یا آنچه خطا می‌پنداریم، خود بخشی از یک قانون بنیادی است؟

آیا این سرگشتگی و این میلِ پایان‌ناپذیر به معنا،
نشانهٔ انحراف ماست،
یا ویژگیِ جدایی‌ناپذیرِ آگاهیِ انسانی؟

شاید مسئله این نباشد که راه را گم کرده‌ایم،
بلکه این باشد که زندگی،
از آغاز، قرار نبوده راهی روشن و بی‌پرسش باشد.

معنا، خودِ زندگی و حضور است؛
نه در بلندتر کردن دیوارها،
بلکه در آگاهیِ حاضر،
پیش از آن‌که به «چیزی» بدل شود.

پرسش، همچنان باقی است.

سقراط

سقراط، فیلسوف بزرگ یونان، با شعارِ «به خود بپرداز»، همشهریان آتنی‌اش را فرامی‌خواند تا خدایان، ارزش‌ها و خودِ خویش را به پرسش و بازنگری بگیرند.

در سال ۳۹۹ پیش از میلاد، سقراط به دادگاه فراخوانده شد. اتهامش ساده و در عین حال سنگین بود: جوانان را به اندیشیدن تشویق می‌کرد. او باور داشت انسانِ آگاه، خلاف ادب و عدالت رفتار نمی‌کند و می‌گفت جوانان باید بیاموزند، نه آن‌که صرفاً به فرمان‌بردن خو بگیرند؛ چراکه دانایی، خود راهنماست.

گفتند به خدایان آتن باور ندارد و ذهن جوانان را فاسد می‌کند؛ و حکم مرگ خواسته شد.

سقراط آرام سخن گفت؛ نه التماس کرد و نه کوشید ترحم برانگیزد. سخنش بیش‌تر به توضیح می‌مانست تا دفاع. گفت از مرگ نمی‌ترسد، اما مرگ او داوری آیندگان دربارهٔ آتن را دشوار خواهد کرد.

در فضای سیاسیِ آشفتهٔ آن روزگار، هیئت منصفه حکم را صادر کرد.

دوستانش همهٔ راه‌های فرار را فراهم کرده بودند، اما نپذیرفت و گفت:

«من بر پایهٔ قانونی محکوم شده‌ام که تمام عمرم در سایهٔ آن زیسته‌ام؛ قانونی که مرا پرورده و از من محافظت کرده است. از آن سرپیچی نخواهم کرد.»

برای او، احترام به قانون توصیه‌ای بیرونی نبود؛ بخشی از همان زیستی بود که با آن، خود را انسان می‌دانست.

افلاطون واپسین ساعات زندگی او را چنین روایت می‌کند: سقراط در زندان، آرام و بی‌اضطراب، در انتظار جام زهر نشسته بود. همسرش اَشک می‌ریخت.

پرسید:
«چه چیزی تو را می‌گریاند؟»

پاسخ داد:
«ظالمانه کشته می‌شوی.»

سقراط او را در آغوش گرفت و آرام گفت:
«اگر عادلانه کشته می‌شدم، گریه نمی‌کردی؟»

زن گفت:
«منظورم این است که بی‌گناهی.»

سقراط لبخند زد و افزود:
«یعنی دوست داشتی گناهکار باشم؟»

زن سکوت کرد و به فکرِ عمیق فرو رفت.

سقراط گفت:
«مرگ پایان نیست؛ گذاری طبیعی است، نه امری هَراس‌انگیز. اکنون زمان آرام گرفتن است.»

سپس برای استحمام از زندانبان اجازه خواست. زندانبان، با چشمانی اَشک‌آلود، گفت:
«تو شریف‌ترین انسانی هستی که قدم به این زندان گذاشته است.»

سقراط نیز، در حضور شاگردانش، او را جوانمرد خواند.

وقتی از حمام بازگشت، جام زهر را خواست. زندانبان گفت:
«هَنوز خورشید غروب نکرده است؛ زمان هست. مردم معمولاً در چنین لحظاتی می‌خورند، می‌نوشند و به لذت‌های دنیا می‌پردازند.»

سقراط پاسخ داد:
«آنان گمان می‌کنند سود می‌برند. من در به‌تأخیر انداختن این جام نفعی نمی‌بینم. اگر دیرتر بنوشم، یعنی به زندگی دل بسته‌ام و از چیزی که برای من هیچ است، برای خود ذخیره ساخته‌ام. از سوی دیگر، آنان که به مرگ من رأی داده‌اند، در انتظار اجرای حکم‌اند؛ بگذار در واپسین لحظات حیاتم، عده‌ای را زودتر شاد کنم.»

پیش از نوشیدن جام شوکَران گفت:
«زندگیِ بدون پرسش و جست‌وجو، ارزش زیستن ندارد.»

جام را گرفت و نوشید.

آخرین سخنش چنین بود:
«دوستان، ما بدهکاریم؛ ادای دِین را فراموش نکنید.»

او نامی از آن دِین نبرد، اما شاگردان می‌دانستند مقصود چیست.

لحظه‌ای بعد، تنش لرزید و چشمانش در آرامش بسته شد.

سقراط نه پیام‌آور بود و نه مُبلّغ؛ تنها جست‌وجوگری صادق.
مردی با آن‌همه دانش که می‌گفت:
«می‌دانم که نمی‌دانم.»

و بزرگی، یعنی همین.

او نه با سخن، بلکه با شیوهٔ زیست خود، پرده‌ای از حقیقت را کنار زد و بهای آن را به جان پرداخت. نشان داد که حقیقت را باید در سکوتِ درون جست‌وجو کرد، نه در هیاهوی بیرون.


سقراط به ما آموخت که می‌توان در سخت‌ترین لحظه‌ها، بی‌هیاهو و بی‌ادعا، به آنچه درست می‌دانیم وفادار ماند؛ بی‌آن‌که فریاد بزنیم، و آنگاه باقیِ راه را به سکوتی آگاهانه بسپاریم.

وحی کلمات، نسیمی در جان

وحی کلمات، نسیمی در جان

هر واژه که می‌شنویم یا می‌خوانیم، پلی است به جهانی فراتر از ادراک محدود ما. خداوند در پسِ هر فکر و هر حرکت ما حضور دارد؛ ما تنها ابزارهایی در جریان اراده او هستیم. روح فردی و جمعی ما، این هدایای شگرف، آینه‌هایی هستند که انعکاس حکمت و علم الهی را به نمایش می‌گذارند. در هر گام، باید به یاد داشته باشیم که نه تنها خودمان، بلکه از نعماتی بزرگ‌تر و فراتر از وجودمان بهره‌مندیم.

هر کلامی که دل را به لرزه درآورد، همچون وحیی است که در همان لحظه بر جان نازل می‌شود؛ کلامی که نه تنها قلب، بلکه اعماق وجود را فرامی‌گیرد و شعله‌ای از آگاهی و احساس در دل می‌افروزد. در آن لحظه، جهان پیرامون به سکوت می‌نشیند و تنها پژواک آن کلام در جان طنین‌انداز می‌گردد. این کلام، مانند نسیمی نرم، اما با قدرتی انکارناپذیر، مسیری نو در درون انسان می‌گشاید.

طنین وحیانی در سکوت، که زبان ارتباطی میان تمامی عناصر عالم است، بی‌وقفه در حال ارسال و دریافت پیام می‌باشد. تنها پیش‌نیاز، داشتن گوشی شنوا برای درک این سکوت است.

به ندای دل خود گوش فرا دهید:

هنگامی که بدون هیچ مقدمه یا دلیل مشخصی، نیرویی شما را به کمک مالی یا انجام کار خیری در حق کسی که در توان شماست، ترغیب می‌کند، نباید درنگ ورزید. باید فوراً اقدام کنید؛ زیرا این فرمان، ورای محاسبات و اراده‌ی صرفِ فردی است تردید نکن از آن سوی زمان ارسال شده است. به ندای قلبت لبیک بگو!

خداوند در می‌زند، در را بگشای! زیرا اگر به تحلیل و تأمل بپردازی، افکار و تردیدها راه را سد خواهند کرد و تو را از عمل بازمی‌دارند. اقدام فوری در چنین لحظات حساسی، فرد را یک گام بزرگ به سوی «خودِ واقعی‌اش» نزدیک‌تر می‌سازد.

تأثیر ترجمه و چاپ قرآن در اروپا

تأثیر ترجمه و چاپ قرآن بر فرهنگ و علم در دوران رنسانس

تاریخ اندیشهٔ بشر همواره آکنده از لحظه‌هایی است که در آن، آشنایی با متنی مقدس یا اندیشه‌ای نو، مسیر تمدن را تغییر داده است. یکی از این لحظات سرنوشت‌ساز، ورود قرآن به جهان غرب و تأثیر آن بر تفکر دینی، فلسفی و علمی اروپا در دوران رنسانس است ـ دوره‌ای که ذهن انسان اروپایی از قید سنت کلیسایی رها می‌شد و در پی شناختی تازه از خدا، طبیعت و انسان برمی‌آمد.

نخستین گام‌ها: از آشنایی تا حیرت

در قرن شانزدهم میلادی، یکی از نخستین تلاش‌ها برای ترجمه و نشر قرآن در اروپا شکل گرفت. میکاییل سروتوس (Michael Servetus)، کشیش، پزشک و متفکر اسپانیایی، از نخستین کسانی بود که اندیشهٔ ترجمه و چاپ قرآن را مطرح کرد. او در سال ۱۵۱۱ در اسپانیا زاده شد و به سبب نقد آموزهٔ تثلیث و دفاع از توحید، زیر فشار دستگاه‌های دینی قرار داشت. سروتوس پزشکی برجسته بود و نخستین کسی شمرده می‌شود که گردش خون ریوی را به‌درستی توصیف کرد.

اما فراتر از کشف علمی، آنچه سروتوس را ماندگار ساخت، دغدغهٔ او برای فهم دینی آزاد از قالب‌های جزمی بود. می‌کوشید قرآن را نه به قصد مناقشه، بلکه برای شناخت حقیقت در بستر الهی وحی مطالعه کند. سرانجام در ۱۵۵۳ میلادی در ژنو به حکم جان کالوین، رهبر اصلاح‌طلبان پروتستان، به دلیل عقاید توحیدی و مخالفت با تثلیث سوزانده شد.

گرچه چاپ رسمی قرآن در اروپا اندکی پس از عصر سروتوس تحقق یافت، اما جرقهٔ او زمینه‌ساز نگاهی نو در ذهن اندیشمندان جهان مسیحیت شد. در فضایی که جنگ‌های سیاسی و فرهنگی میان اروپا و عثمانیان در جریان بود، شناخت آموزه‌های قرآنی، دریچه‌ای به سوی جهان‌بینی‌ای دیگر گشود؛ جهانی که در آن ایمان، عقل و اخلاق پیوندی درونی داشتند.

جوردانو برونو: کیهانی که بی‌مرز شد

در سدهٔ بعد، جوردانو برونو، فیلسوف و اخترشناس ایتالیایی (۱۵۴۸–۱۶۰۰)، با شهامتی کم‌نظیر از بی‌کرانی کیهان سخن گفت. او باور داشت که عالم محدود نیست و زمین تنها یکی از بی‌شمار سیارات در پهنهٔ آفرینش است. این اندیشه، که در تضاد کامل با آموزه‌های کلیسا بود، بر بسیاری از محققان قرن‌های بعد تأثیر گذاشت.

برونو از قرآن تأثیر مستقیم نداشت، اما روح جست‌وجوگر و هستی‌شناسی باز او با پیام توحیدی قرآن هم‌نوا بود: جهانی که در آن همه چیز نشانه‌ای از وحدت الهی است. پایان زندگی او همچون سروتوس، سوختن در آتش دادگاه تفتیش عقاید بود.

ترجمهٔ جورج سیل: در آستانهٔ درک متقابل

در قرن هیجدهم، جورج سیل (George Sale)، حقوقدان و مستشرق انگلیسی، یکی از نخستین ترجمه‌های علمی و دقیق قرآن به زبان انگلیسی را منتشر کرد (۱۷۳۴). ترجمهٔ او حاوی متن قرآن، توضیحات لغوی و تاریخی، و مقدمه‌ای مفصل بود که به معرفی ساختار و محتوای قرآن اختصاص داشت. سیل تأکید می‌کرد که فهم قرآن بدون شناخت زبان عربی و زمینهٔ تاریخی نزول آن ناقص می‌ماند.

ترجمهٔ او، گرچه در برخی تفاسیر بازتاب محدودی از پیش‌داوری‌های آن دوران داشت، اما راه را برای درک درست‌تر معنای قرآن در غرب گشود. از خلال این ترجمه، مفهوم توحید، عدالت، مسئولیت فردی و همبستگی اجتماعی وارد مطالعات دینی اروپا شد.

خاورشناسان و تداوم پژوهش

در قرن نوزدهم و بیستم، توجه دانشمندان غربی به مطالعات قرآنی از سطح دینی فراتر رفت و به عرصهٔ زبان، فرهنگ و فلسفه رسید. از میان چهره‌های برجسته می‌توان به:

  • تئودور نولدکه (Theodor Nöldeke): نویسندهٔ اثر ماندگار تاریخ قرآن که ساختار زبانی و تاریخی متن قرآنی را تحلیل کرد و همچنان یکی از منابع آکادمیک معیار به‌شمار می‌رود.
  • ویلیام مونتگمری وات (William M. Watt): خاورشناس اسکاتلندی که در مطالعات خود بر عدالت اجتماعی و صداقت پیامبر اسلام (ص) تأکید داشت و قرآن را دعوتی به بازگشت به توحید خالص می‌دانست. او از خلال پژوهش دربارهٔ تثلیث به بازنگری در باور مسیحی خویش رسید و «توحید اسلامی» را صورت ناب ایمان به خداوند واحد عنوان کرد.
  • توشی‌هیکو ایزوتسو (Toshihiko Izutsu): فیلسوف و زبان‌شناس ژاپنی که با تحلیل ساختار معنایی واژگان قرآن، درهای تازه‌ای بر فهم فلسفی و زبان‌شناختی آن گشود. آثار او همچون ساختار تفکر اخلاقی در اسلام و مفهوم ایمان در فلسفهٔ اسلامی، گفت‌وگویی میان شرق و غرب پدید آورد.
  • آنه‌ماری شمل (Annemarie Schimmel): پژوهشگر آلمانی ادبیات اسلامی و یکی از برجسته‌ترین مفسران عرفان فارسی. او با درک زبانی و لطافت فرهنگی کم‌نظیر، در آثارش از پیوند میان تصوف اسلامی، شعر فارسی و فهم الهیات سخن گفت. بر سنگ مزارش جمله‌ای از نهج‌البلاغه نقش بسته است:«الناس نیامٌ فإذا ماتوا انتبهوا» ـ مردم در خواب‌اند و چون بمیرند، بیدار می‌شوند.

آنه ماری ملویل

  • مایکل هارت، نویسندهٔ آمریکایی، که در کتاب صد شخصیت تأثیرگذار تاریخ پیامبر اسلام (ص) را به عنوان نخستین چهرهٔ اثرگذار تاریخ بشر برگزید؛ انتخابی که بازتابی از تأثیر جهانی آموزه‌های قرآن بود.
  • کرن آرمسترانگ و لزلی هزلتون، نویسندگان معاصر، با نگاهی میان‌رشته‌ای به بازخوانی زندگی پیامبر اسلام و تأثیر تاریخی قرآن بر تمدن انسانی پرداختند، و کوشیدند چهره‌ای تاریخی، انسانی و عقلانی از اسلام ارائه دهند.

جمع‌بندی: از رنسانس کتاب تا رنسانس روح

ورود قرآن به اروپا تنها یک رخداد چاپی نبود؛ آغاز گفت‌وگویی درونی میان دو جهان‌بینی بود. این متنِ الهی، که از بطن صحرای عرب برخاست، در برخورد با ذهن جست‌وجوگر غرب، به آینه‌ای برای بازاندیشی در باورها و ارزش‌های مسیحی و علمی بدل شد.

قرآن از وحدت سخن گفت، و این وحدت در علم، فلسفه و هنر اروپایی پژواک یافت. از نگاه جدید به کیهان و عدالت گرفته تا توجه به انسان به‌عنوان خلیفهٔ الهی بر زمین ـ همه بیانگر تأثیری است که از قرآن، مستقیم یا غیرمستقیم، بر روح رنسانس بر جای ماند.

چنین است که ترجمه و چاپ قرآن، نه فقط رویدادی در تاریخ نشر، بلکه بخشی از تاریخ تحول آگاهی انسان به شمار می‌آید؛ پیام تلاقی شرق و غرب، وحی و عقل، و میراثی که هنوز راه گفت‌وگوی میان ملت‌ها و ادیان را روشن نگه می‌دارد.